تبليغاتX
به یادم باش.به یادت هستم

به یادم باش.به یادت هستم

جلوتر نیا!خاکستر میشوی.اینجا دلی را سوزانده اند

مي ترسم از نبودنت...

و از بودنت بيشتر!!!

نداشتن تو ويرانم ميكند...

و داشتنت متوقفم!!!

وقتي نيستي كسي را نمي خواهم.

و وقتي هستي" تو را" می خواهم.

رنگهايم بي تو سياه است ،و در كنارت خاكستري ام

خداحافظي ات به جنونم مي كشاند...

و سلامت به پريشانيم!؟!

بي تو دلتنگم و با تو بي قرار....

بي تو خسته ام و با تو در فرار...

در خيال من بمان

از كنار من برو

من خو گرفته ام به نبودنت.....

[ جمعه دوم دی 1390 ] [ 8:12 بعد از ظهر ] [ هلیا ] [ ]


دلتنگی ام را در لابه لای سکوت نیمه شب مخفی کردم

و ثانیه های با تو بودن را

جشن گرفتم زیر بارش برف

تا سردی نگاهت را احساس نکنم

من به همین دلخوشم

[ جمعه دوم دی 1390 ] [ 8:11 بعد از ظهر ] [ هلیا ] [ ]


چه رسم جالبی است،

محبتت را میگذارند پای احتیاجت،

صداقتت را میگذارند پای سادگیت،

سکوتت را میگذارند پای نفهمیت،

نگرانیت را میگذارند پای تنهاییت،

... ... و وفاداریت را پای بی کسیت،

و آنقدر تکرار میکنند که خودت

باورت میشود که تنهایی و بیکس و محتاج....!!!
[ جمعه دوم دی 1390 ] [ 8:10 بعد از ظهر ] [ هلیا ] [ ]


[ جمعه دوم دی 1390 ] [ 8:9 بعد از ظهر ] [ هلیا ] [ ]


هوا بارانی بود,
کودکی آهسته گفت :
خدایا گریه نکن
همه چیز درست میشود !!!

[ جمعه دوم دی 1390 ] [ 8:8 بعد از ظهر ] [ هلیا ] [ ]


شبا وقتي که تنهايي مياد همراه دلتنگي
مي پيچه باز صداي پات به روي پله سنگي
به فکر اينکه برگشتي دلم مياد به پيشوازت
خيال قامتت اينجاست، نگاهم ميکنه نازت
دلم از روي نوميدي ميگه اون نيست خيالاته
يه عمر که تو رو خواستم تو گفتي از محالاته
چشام لبريز اشک شوق، خوشامد بر لبم جاري
تو هم هستي و هم نيستي مثل رويا تو بيداري
يه عمره که شبح بودي شبيه آرزوي من
مثل پايان دلخواهي براي جستجوي من


[ جمعه دوم دی 1390 ] [ 8:7 بعد از ظهر ] [ هلیا ] [ ]


 

" دردهایتان را برای کسی نگویید، ممکن است شما آن را فراموش کنید...اما دیگران هرگز از یاد نخواهند برد..."                                                                                                                                                      اگر دل کندن آسان بود فرهاد به جای کوه دل می کند.

[ جمعه دوم دی 1390 ] [ 8:1 بعد از ظهر ] [ هلیا ] [ ]


روزای بد داره دوباره شروع میشه خدایا تو کمکم کن
[ یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390 ] [ 5:48 بعد از ظهر ] [ هلیا ] [ ]


دانشجوی باهوش

روزی یک استاد دانشگاه تصمیم گرفت تا دانشجویانش را به مبارزه بطلبد . او پرسید : آیا خداوند هر جیزی را که وجود دارد ، آفریده است ؟ دانشجویی شجاعانه پاسخ داد : بله .
استاد پرسید : هر چیزی را ؟
پاسخ دانشجو این بود : بله هر چیزی را .
استاد گفت : در این حالت ، خداوند شر را آفریده است . درست است ؟ زیرا شر وجود دارد .
برای این سوال ، دانشجو پاسخی نداشت و ساکت ماند . استاد از این فرصت حظ برده بود که توانسته بود یکبار دیگر ثابت کند که ایمان و اعتقاد فقط یک افسانه است .
ناگهان ، یک دانشجوی دیگر دستش را بلند کرد و گفت : استاد ، ممکن است که از شما یک سوال بپرسم؟
استاد پاسخ داد : البته .
دانشجو پرسید : آیا سرما وجود دارد ؟
استاد پاسخ داد : البته ، آیا شما هرگز احساس سرما نکرده اید ؟
دانشجو پاسخ داد : البته آقا ، اما سرما وجود ندارد . طبق مطالعات علم فیزیک ، سرما عدم تمام و کمال گرماست . و شئی را تنها در صورتی میتوان مطالعه کرد که انرژی داشته باشد و انرژی را انتقال دهد . و این گرمای یک شئی است که انرژی آن را انتقال می دهد . بدون گرما ، اشیاء بی حرکت هستند ، قابلیت واکنش ندارند . پس سرما وجود ندارد. ما لفظ سرما را ساخته ایم تا فقدان گرما را توضیح دهیم .
دانشجو ادامه داد : و تاریکی ؟
استاد پاسخ داد : تاریکی وجود دارد .
دانشجو گفت : شما باز هم در اشتباه هستید ، آقا . تاریکی فقدان کامل نور است . شما می توانید نور و روشنایی را مطالعه کنید ، اما تاریکی را نمی توانید مطالعه کنید. منشور نیکولز تنوع رنگهای مختلف را نشان می دهد که در آن طبق طول امواج نور ، نور می تواند تجزیه شود . تاریکی لفظی است که ما ایجاد کرده ایم تا فقدان کامل نور را توضیح دهیم .
و سرانجام دانشجو پرسید : و شر ، آقا ، آیا شر وجود دارد ؟ خداوند شر را نیافریده است . شر فقدان خدا در قلب افراد است ، شر فقدان عشق ، انسانیت و ایمان است . عشق و ایمان مانند گرما و نور هستند . آنها وجود دارند . فقدان آنها منجر به شر می شود .
و حالا نوبت استاد بود که ساکت بماند .

[ پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390 ] [ 7:32 بعد از ظهر ] [ هلیا ] [ ]


Tumblr Photography, Photography Graphics
[ پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390 ] [ 7:30 بعد از ظهر ] [ هلیا ] [ ]


[ دوشنبه بیست و یکم آذر 1390 ] [ 8:51 قبل از ظهر ] [ هلیا ] [ ]


[ یکشنبه بیستم آذر 1390 ] [ 12:0 بعد از ظهر ] [ هلیا ] [ ]


بوسه یعنی...

بوسه یعنی وصل شیرین دو لب بوسه یعنی خلسه در اعماق شب بوسه یعنی مستی از مشروب عشق بوسه یعنی آتش و گرمای تب بوسه یعنی لذت از دلدادگی لذت از دیوانگی لذت ز شب بوسه یعنی حس طعم خوب عشق سادگی طعم شیرینی به رنگ بوسه آغازی برای ما شدن لحظه‏ای با دلبری تنها شدن بوسه سرفصل كتاب عاشقی بوسه رمز وارد دلها شدن بوسه آتش می‏زند بر جسم و جان بوسه یعنی عشق من با من بمان شرم در دلدادگی بی‏معنی است بوسه بر می‏دارد این شرم از میان طعم شیرین عسل از بوسه است پاسخ هر بوسه‏ای یك بوسه است بهترین هدیه پس از یك انتظار بشنوید از من فقط یك بوسه است بوسه را تكرار می‏باید نمود بوسه یعنی عشق و آواز و سرود بوسه یعنی وصل جان‏ها از دو لب بوaks asheghaneh (17)سه یعنی پر زدن یعنی صعود
[ یکشنبه بیستم آذر 1390 ] [ 11:59 قبل از ظهر ] [ هلیا ] [ ]


اجازه هست؟!!

 اجازه هست عشق تو رو تو کوچه ها داد بزنم ؟!

رو پشت بوم خونه ها اسمتو فریاد بزنم ؟!

اجازه هست که قلبمو برات چراغونی کنم ؟!

پیش نگاه عاشقت چشمامو قربونی کنم ؟!

اجازه هست تا ابد سر بزارم رو شونه هات ؟!

روزی هزاروصد دفعه بگم میمیرم برات ؟!

اجازه هست که بگم حرف ترانه هام تویی ؟!

دلیل زنده بودنم درد بهانه هام تویی ؟!

اجازه هست تا ته مرگ منتظر تو بشینم ؟!

تو رویاهای صورتیم خودم رو با تو ببینم ؟!

اجازه هست جار بزنم بگم چقدر دوست دارم ؟!

بگم میخوام به خاطرت سر به بیابون بزارم ؟!

اجازه هست قصه هام با عشق تو جون بگیره ؟!

چشای عاشقم واست روزی هزار بار بمیره ؟!

اجازه هست عشقمو همش بهت نشون بدم ؟!

اجازه هست که فقط تو دنیا با تو بمونم ؟!

هر چی که عاشقانه بود به خاطر تو بخونم ؟!

اجازه هست پناه من گرمی آغوشت بشه ؟!

هر اسمی جز اسم خودم دیگه فراموشت بشه ؟!

اجازه هست ؟! بگو که هست من همشو دارم میگم

با تو به آسمون میرم با تو یه آدم دیگم

اجازه هست بگم

 

[ یکشنبه بیستم آذر 1390 ] [ 11:58 قبل از ظهر ] [ هلیا ] [ ]


زندگی باید کرد

گاه با یک گل سرخ

گاه با یک دل تنگ

گاه باید روئید در پس این باران

گاه باید خندید بر غمی بی پایان

[ یکشنبه بیستم آذر 1390 ] [ 11:57 قبل از ظهر ] [ هلیا ] [ ]


سلام.روز دانشجو به همه دوستای دانشجو مبارک باشه.امروز خیلی دلم هوای پارسال و کرد.......چه روزای بود کاش دانشجو نبودم!!!!

[ چهارشنبه شانزدهم آذر 1390 ] [ 7:34 بعد از ظهر ] [ هلیا ] [ ]


فقط مال من نبود...!!!

دیگرنمیگویم:گشتم نبود،نگرد نیست...

بگذارصادقانه بگویم گشتم،اتفاقا هم بود...

فقط مال من نبود...!!!

بگذار دیگری بگردد ...

شاید مال او باشد..

[ چهارشنبه شانزدهم آذر 1390 ] [ 7:31 بعد از ظهر ] [ هلیا ] [ ]


چطور دلت اومد بری

[ چهارشنبه شانزدهم آذر 1390 ] [ 7:31 بعد از ظهر ] [ هلیا ] [ ]


خدایا...

 

خدایا...
جای سوره ای به نام " عشق " در قرآنت خالی ست؛
که اینگونه آغاز می شود:
و قسم به روزی که قلبت را می شکنند....
و جز خدایت،
مرهمی نخواهی یافت......

[ چهارشنبه شانزدهم آذر 1390 ] [ 7:31 بعد از ظهر ] [ هلیا ] [ ]


خداحافظ....

وقتی خداحافظی میکنیم

چه انرژی عظیمی میخواهد

کنترل اولین قطره اشک برای نچکیدن

[ چهارشنبه شانزدهم آذر 1390 ] [ 7:30 بعد از ظهر ] [ هلیا ] [ ]


این یه دوست برام فرستاده دلم نیومده ازش بگذرم.

میـــــــان مانـــــدن و نمانـــــدن




فاصـــــــــله تنها یك حرفــــــ ساده بود




از قــــــول من
به بــــــاران بی امان بگو :
دل اگــــــر دل باشد ،

آبـــــــ از آسیابــــــ علاقــــــــه اش نــــمی افتــــــد...
[ چهارشنبه شانزدهم آذر 1390 ] [ 7:12 بعد از ظهر ] [ هلیا ] [ ]


سلام سلام خوشحالم بلاخره وبلاگم درست شد از همه مهمتر اهنگ مازیا فلاحی که پیدا کردم
[ دوشنبه چهاردهم آذر 1390 ] [ 5:11 بعد از ظهر ] [ هلیا ] [ ]


سلام بجه ها وبلاگمم مثل خودم قاطی کرده یکی من دریابد
[ یکشنبه سیزدهم آذر 1390 ] [ 6:19 بعد از ظهر ] [ هلیا ] [ ]


[ چهارشنبه نهم آذر 1390 ] [ 4:1 بعد از ظهر ] [ هلیا ] [ ]


[ چهارشنبه نهم آذر 1390 ] [ 4:1 بعد از ظهر ] [ هلیا ] [ ]


چند روزی بود که با خودم قهر کرده بودم احساس میکردم اگه اینجا نیام حالم بهتر میشه اما بازم طاقت نیووردم اومدم امتحانی میان ترمم شروع شده سرماخوردگیم که دیگه.......همش به جای نه میگم دددددددده اعصابم خورد میشه.حوصله ندارم بایییییییییییییی
[ چهارشنبه نهم آذر 1390 ] [ 2:29 بعد از ظهر ] [ هلیا ] [ ]


مجنون لیلا

 

یک شبی مجنون نمازش راشکست

بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود

فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد برلب درگاه او

پر زلیلا شد دل پر آه او

گفت یارب از چه خوارم کرده ای

بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای

وندر این بازی شکستم داده ای

نشتر عشقش به جانم می زنی

دردم از لیلاست آنم می زنی

خسته ام زین عشق، دل خونم مکن

من که مجنونم تو مجنونم مکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم

این تو و لیلای تو ... من نیستم

گفت: ای دیوانه لیلایت منم

در رگ پیدا و پنهانت منم

سال ها با جور لیلا ساختی

من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم

صد قمار عشق یک جا باختم

کردمت آوارهء صحرا نشد

گفتم عاقل می شوی اما نشد

 

[ چهارشنبه نهم آذر 1390 ] [ 2:23 بعد از ظهر ] [ هلیا ] [ ]


و مـــن به خـــــاطر اینکه ...

 آهنگــــــ زنگ من رو موبایلتــــ با بقیه فرق داشتــــ ولے آهنگــ زنگتـــ رو مویایلم مثل بقیـــه بود !! تو به خـــاطر اینکــه بفهمــــــــے منم و مـــن به خـــــاطر اینکه فکـــر کنمـــ تویـــــے
[ چهارشنبه نهم آذر 1390 ] [ 2:19 بعد از ظهر ] [ هلیا ] [ ]


واژه های باران

 

 نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
 مثل آسمانی که امشب می بارد....
 و اینک باران
 بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
 و چشمانم را نوازش می دهد
 تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم

 

[ چهارشنبه نهم آذر 1390 ] [ 2:15 بعد از ظهر ] [ هلیا ] [ ]


[ چهارشنبه نهم آذر 1390 ] [ 2:13 بعد از ظهر ] [ هلیا ] [ ]