به یادم باش.به یادت هستم

بــــ ــــگـ ــــو تــــــمـ ـــــامِ تــــو مـــ ــــال مـــن اســتـــــ !!

يادتون مياد

يادتون مياد، اون موقعها مچ دستمون رو گاز می گرفتیم، بعد با خودکار بیک روی جای گازمون ساعت می کشیدیم .. مامانمون هم واسه دلخوشیمون ازمون می پرسید ساعت چنده، ذوق مرگ می شدیم
يادتون مياد، وقتی سر کلاس حوصله درس رو نداشتیم، الکی مداد رو بهانه میکردیم بلند میشدیم میرفتیم گوشه کلاس دم سطل آشغال که بتراشیم

يادتون مياد، یک مدت مد شده بود دخترا از اون چکمه لاستیکی صورتیا می پوشیدن که دورش پشمالوهای سفید داره !

يادتون مياد، تیتراژ شروع برنامه کودک: اون بچه هه که دستشو میذاشت پشتش و ناراحت بود و هی راه میرفت، یه دفعه پرده کنار میرفت و مینوشت برنامه کودک و نوجوان با آهنگ وگ وگ وَََََگ، وگ وگ وَََََگ، وگ وگ وگ وگ، وگ...

يادتون مياد که کانال های تلویزیون دو تا بیشتر نبود، کانال یک و کانال دو

يادتون مياد، دوست داشتیم مبصر صف بشیم تا پای بچه ها رو سر صف جفت کنیم.....

يادتون مياد، عیدا میرفتیم خرید عید، میگفتن کدوم کفشو میخوای چه ذوقی میکردیم که قراره کفشمونو انتخاب کنیم)) کفش تق تقی هم فقط واسه عیدا بود

يادتون مياد: خانوم اجازهههههههه سعیدی جیش کرددددددد

يادتون مياد، مقنعه چونه دار میکردن سر کوچولومون که هی کلمون بِخاره، بعد پشتشم کش داشت
که چونش نچرخه بیاد رو گوشمون )

يادتون مياد، بچه که بودیم وقتی میبردنمون پارک، میرفتیم مثل مظلوما می چسبیدیم به میله ی کنار تاب، همچین ملتمسانه به اونیکه سوار تاب بود نگاه میکردیم، که دلش بسوزه پیاده شه ما سوار شیم، بعدش که نوبت خودمون میشد، دیگه عمرا پیاده می شدیم

يادتون مياد، پاکن های جوهری که یه طرفش قرمز بود یه طرفش آبی، بعد با طرف آبیش می خواستیم که خودکارو پاک کنیم، همیشه آخرش یا کاغذ رو پاره می کرد یا سیاه و کثیف می شد.

يادتون مياد، وقتی مشق مینوشتیم پاک کن رو تو دستمون نگه میداشتیم، بعد عرق میکرد، بعد که میخواستیم پاک کنیم چرب و سیاه میشد و جاش میموند، دیگه هر کار میکردیم نمیرفت، آخر سر مجبور میشدیم سر پاک کن آب دهن بمالیم، بعد تا میخواستیم خوشحال بشیم که تمیز شد، میدیدیم دفترمون رو سوراخ کرده

يادتون مياد: از جلو نظااااااااااااااااام ...

يادتون مياد، اون قدیما هر روزی که ورزش داشتیم با لباس ورزشی می رفتیم مدرسه... احساس پادشاهی می کردیم که ما امروز ورزش داریم، دلتون بسوزه

يادتون مياد، سر صف پاهامونو 180 درجه باز می کردیم تا واسه رفیق فابریکمون جا بگیریم

يادتون مياد: آن مان نماران، تو تو اسکاچی، آنی مانی کَ. لا. چی

يادتون مياد، گوشه پایین ورقه های دفتر مشقمون، نقاشي مي كشيديم. بعد تند برگ ميزديم ميشد انيميشن

يادتون مياد، صفحه چپ دفتر مشق رو بیشتر دوست داشتیم، به خاطر اینکه برگه های سمت راست پشتشون نوشته شده بود، ولی سمت چپی ها نو بود

يادتون مياد، آرزومون این بود که وقتی از دوستمون می پرسیم درستون کجاست، اونا یه درس از ما عقب تر باشن

يادتون مياد، برای درس علوم لوبیا لای دستمال سبز میکردیم و میبردیم سر کلاس پز میدادیم

يادتون مياد، با آب قند اشباع شده و یک نخ، نبات درست میکردیم میبردیم مدرسه
يادتون مياد، تو راه مدرسه اگه یه قوطی پیدا میکردیم تا خود مدرسه شوتش میکردیم

يادتون مياد: دفتر پرورشی با اون نقاشی ها و تزئینات خز و خیل :دی

يادتون مياد، یه زمانی به دوستمون که میرسیدیم دستمون رو دراز میکردیم که مثلا میخوایم دست بدیم، بعد اون واقعا دستش رو دراز میکرد که دست بده، بعد ما یهو بصورت ضربتی دستمون رو پس میکشیدیم و میگفتیم: یه بچه ی این قدی ندیدی؟؟ (قد بچه رو با دست نشون میدادیم) و بعد کرکر میخندیدیم که کنفش کردیم

يادتون مياد تو دبستان وقتی مشقامونو ننوشته بودیم معلم که میومد بالا سرمون الکی تو کیفمونو می گشتیم میگفتیم خانوم دفترمونو جا گذاشتیم!!

يادتون مياد افسانه توشی شان رو!!

يادتون مياد: چی شده ای باغ امید، کارت به اینجا کشید؟؟ دیدم اجاق خاموشه، کتری چایی روشه، تا کبریتو کشیدم، دیگه هیچی ندیدم

يادتون مياد: شد جمهوری اسلامی به پا، که هم دین دهد هم دنیا به ما، از انقلاب ایران دگر، کاخ ستم گشته زیر و زبر...!!

يادتون مياد، برگه های امتحانی بزرگی که سر برگشون آبی رنگ بود و بالای صفحه یه "برگه امتحان" گنده نوشته بودن

يادتون مياد: زندگی منشوری است در حرکت دوار ، منشوری که پرتو پرشکوه خلقت با رنگهای بدیع و دلفریبش آنرا دوست داشتنی، خیال انگیز و پرشور ساخته است. این مجموعه دریچه ایست به سوی..... (دیری دیری ریییییینگ) : داااااستانِ زندگی ی ی ی (تیتراژ سریال هانیکو)
يادتون مياد: یک تکه ابر بودیم، بر سینه ی آسمان، یک ابر خسته ی سرد، یک ابر پر ز باران

يادتون مياد، چیپس استقلال رو از همونایی که تو یه نایلون شفاف دراز بود و بالاش هم یه مقوا منگنه شده بود، چقدرم شور بود ولی خیلی حال میداد

يادتون مياد، با آب و مایع ظرفشویی کف درست میکردیم، تو لوله خالی خودکار بیک فوت میکردیم تا حباب درست بشه
يادتون مياد، هر روز صبح که پا میشدیم بریم مدرسه ساعت 6:40 تا 7 صبح، رادیو برنامه "بچه های انقلاب" رو پخش میکرد و ما همزمان باهاش صبحانه میخوردیم

يادتون مياد: به نام الله پاسدار حرمت خون شهدا، شهدایی که با خون خود درخت اسلام را آبیاری کردند. این مقدمه همه انشاهامون بود

يادتون مياد، توی خاله بازی یه نوع کیک درست میکردیم به اینصورت که بیسکوییت رو توی کاسه خورد میکردیم و روش آب میریختیم، اییییی الان فکرشو میکنم خیلی مزخرف بود چه جوری میخوردیم ما ))
يادتون مياد: انگشتر فیروزه، خدا کنه بسوزه !

يادتون مياد، اون موقعها یکی میومد خونه مون و ما خونه نبودیم، رو در مینوشتن: آمدیم منزل، تشریف نداشتید!!

يادتون مياد، بچه که بودیم به آهنگها و شعرها گوش میدادیم و بعضی ها رو اشتباهی میشنیدیم و نمی فهمیدیم منظورش چیه، بعد همونطوری غلط غولوط حفظ میکردیم

يادتون مياد، خانواده آقای هاشمی رو که میخواستن از نیشابور برن کازرون، تو کتاب تعلیمات اجتماعی

يادتون مياد: دختره اینجا نشسته گریه می کنه زاری میکنه از برای من یکی رو بزن!! یه نفر هم مینشست اون وسط توی دایره، الکی صدای گریه کردن درمیآورد

يادتون مياد، با مدادتراش و آب پوست پرتقال، تارعنکبوت درست می کردیم

يادتون مياد، تابستونا که هوا خیلی گرم بود، ظهرا میرفتیم با گوله های آسفالت تو خیابون بازی میکردیم!! بعضی وقتا هم اونها رو میکندیم میچسبوندیم رو زنگ خونه ها و فرار میکردیم

يادتون مياد، وقتی دبستانی بودیم قلکهای پلاستیکی سبز بدرنگ یا نارنجی به شکل تانک یا نارنجک بهمون می دادند تا پر از پولهای خرد دو زاری پنج زاری و یک تومنی دوتومنی بکنیم که برای کمک به رزمندگان جبهه ها بفرستند

يادتون مياد، همسایه ها تو حیاط جمع می شدن رب گوجه می پختن. بوی گوجه فرنگی پخته شده اشتهابرانگیز بود، اما وقتی می چشیدیم خوشمون نمیومد، مزه گوجه گندیده میداد

يادتون مياد، تو کلاس وقتی درس تموم میشد و وقت اضافه میآوردیم، تا زنگ بخوره این بازی رو میکردیم که یکی از کلاس میرفت بیرون، بعد بچه های تو کلاس یک چیزی رو انتخاب میکردند، اونکه وارد میشد، هرچقدر که به اون چیز نزدیک تر میشد، محکمتر رو میز میکوبیدیم

يادتون مياد، دبستان که بودیم، هر چی میپرسیدن و میموندیم توش، میگفتیم ما تا سر اینجا خوندیم :دی

يادتون مياد، خانم خامنه ای (مجری برنامه کودک شبکه یک رو) با اون صورت صاف و صدای شمرده شمرده ش

يادتون مياد: سه بار پشت سر هم بگو: گاز دوغ دار، دوغ گازدار!! یا چایی داغه، دایی چاقه

يادتون مياد، صفحه های خوشنویسی تو کتاب فارسی سال سوم رو

حالا كه همه اينها يادت اومد چه حسي پيدا كردي ؟ چيزي غير دلتنگي و افسوس لحظه هايي كه اومد و رفت و ماقدرشو ندونستيم . مثل الان كه ميگذره و فردا باز هم افسوسشو ميخوريم..........

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1391ساعت 16:1  توسط هلیا  | 

تـــو نیــز میرَوے

مثل تــَمامـ کسانــے کـﮧ ـرَفتــَـند

مثل تــَمامـ کسانــے کـﮧ خواهنــد ـرَفت

وَلے هَموارـه

یک چیــز بـﮧ جــا مـے ـمانــَد

وَ آن " من ـه " تــَنهاتــَریست

کـﮧ بـﮧ راهے مے نگــَرد

کـﮧ بـﮧ ـاو نمے ـرسَد ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1391ساعت 15:32  توسط هلیا  | 

ایـטּ روزهـــــآیم بـ تظـآهـر مے گـذرد ؛

تــظـآهـر بـ بے تفــآوتے ،

تظـآهر بـ بے خیــــــآلے ،

بـ شادے ،

بـ اینکـ دیگــــر هیچ چیز مهم نیستـ ؛

اَمـّآ ... !

چـسخت مے کـآهد از جانم ایـטּ نمایش !

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1391ساعت 15:31  توسط هلیا  | 

مـَن خـوشـبـخـتـم !

و ایـن یـعـنـے . .

خـدایـے دارَم

کـه بـه وقـتـش دامـنـے مـی پـوشـد قـدر تـمـام ِ دلـگـرفـتـگـے هـایـَم

و لـحـظـه اے دیـگـر

سـیـنـه اے دارد ، مـردانـه و اَمـن ...!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1391ساعت 15:29  توسط هلیا  | 

ـعـضـی و قـت هـا


ـعـضـی و قـت هـا


بـعـضـی هـا ،


"بـے صـد ا" ا ز ز نـد گـیَـت مـی ر و نـد ;


" بـے خـد ا حـا فـظـے " . . .


بـا پـا ی ِ "بـر هـنـه " . . .


ر و ی ِ "نـو ك ِ پـا " . . .


"پـا و ر چـیـن ... پـا و ر چـیـن" . . . /


تـا مـبـا د ا صـد ا ی ِ "تـق تـق" ِ كـفـش هـا شـا ن

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1391ساعت 0:17  توسط هلیا  | 

سیاست دخترا و پسرا

سیاست دخترا در مواجهه با پسرا :
۱- حیله گری با پسرای معصوم و ساده
۲- خوشمزگی با پسرای خوش قیافه
۳- دوستی با پسرای باهوش
... ۴- عشق با پسرای وفادار
۵- ازدواج با پسرای پولدار

و اما سیاست پسرا در مواجهه با دخترا :

۱- پیچوندن دخترای معصوم و ساده
۲- پیچوندن دخترای خوش قیافه
۳- پیچوندن دخترای باهوش
۴- پیچوندن دخترای وفادار
۵- پیچوندن دخترای پولدار
۶ – ازدواج با هیچکدام
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1391ساعت 0:8  توسط هلیا  | 

زن و مرد


زن یعنی نـاز ... مرد یعنی نیــاز ...


مرد یعنی دلدار ،زن یعنی دلداده...


مرد یعنی دم، زن یعنی باز دم


مرد یعنی سخاوت ،زن یعنی صداقت


مرد یعنی بیارام ،زن یعنی بیاسای


و در کنار هم یعنی تنها یک واژه و آنهم عشـق....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1391ساعت 0:6  توسط هلیا  | 

عشق یعنی

عشق یعنی : هر اس ام اس که بهت می رسه امیدواری از اون باشه

عشق یعنی : برای هرکسی که می خوای اس ام اس بزنی اشتباهی واسه اون می فرستی

عشق یعنی : دنبال یه موضوع می گردی که واسه اون اس ام اس بزنی

عشق یعنی : دائم موبایلتو چک می کنی که شاید از اون sms رسیده باشه

عشق یعنی : همش فکر می کنی موبایلت داره تو جیبت می لرزه ولی وقتی نگاه می کنی می بینی خبری نیست

عشق یعنی : شبهای که اس ام اس ها نمی رسن واقعا اعصابت خورده

عشق یعنی : یک اس ام اس رو هم به خط همراه اولش می فرستی هم به ایرانسلش

عشق یعنی : هر وقت یه اس ام اس دیر می رسه چند بار دیگه سند می کنی شاید اونا زودتر برسن

عشق یعنی : گاهی وقتها هیچ حرفی واسه گفتن نداری اس ام اس خالی می فرستی که بفهمه به یادشی

عشق یعنی : هر جایی که یه جمله عاشقانه یا زیبا دیدی سریع واسه اون اس ام اس می کنی

عشق یعنی : دوهزار اس ام اس در ماه

عشق یعنی : بیماری ای که می گن دچارش شدی

عشق یعنی : اعتیادی که همه می گن به اس ام اس داری

عشق یعنی : آخر شعرها ی این و اون اسم خودت رو می نویسی تا به اون بگی که چه قدر عاشقشی
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1391ساعت 0:5  توسط هلیا  | 

از وقتــی که نیسـتی،
خـدا می دانـد،
چقــدر آب به صـورَتـم پـاشیـدم ..
لعنــتی ..
این کـابوس انقــدر واقعی ست
که از خواب بیــدار نمی شـوم


+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1391ساعت 14:0  توسط هلیا  | 

کاش می دانستی
هوای سرد
سگ لرزه هایش
و باران و برفش را دوست دارم
برای اینکه
در آغوشم جای بگیری آن هم به بهانه ی گرم شدن ...؟


 
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1391ساعت 14:0  توسط هلیا  | 

ﺎﻫﯽ ﭼﻘﺪﺭ ﺳﺎﺩﻩ ﻋﺮﻭﺳﮏ ﻣﯿﺸﻮﯾﻢ....
ﻧﻪ ﺣﺮﻑ ﻣﯿﺰﻧﯿﻢ..
ﻧﻪ ﺷﮑﺎﯾﺖ ﻣﯿﮑﻨﯿﻢ،..
ﻓﻘﻂ ﺳﮑﻮﺕ ﻣﯿﮑﻨﯿﻢ....


+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1391ساعت 13:59  توسط هلیا  | 


اهـل پنهـان کـاری نیستـم اعتـرافـ میکـنم :

زمـانـی دل ِ یکـی را سوزانـدم حـالـا یکـی ...

یکـی ...

یکـی ،

دلـم را میـسوزانـند


+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1391ساعت 13:59  توسط هلیا  | 

من گمان كردم رفتنت ممكن نیست


رفتنت ممكن شد...


باورش ممكن نیست


+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1391ساعت 13:59  توسط هلیا  | 

عکس تو....

 

چه ساده لوح اند

آنان که می پندارند

عکس تو را به دیوارهای خانه ام آویخته ام....

و نمیدانند که من

دیوارهای خانه ام را

به عکس تو آویخته ام!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1391ساعت 13:57  توسط هلیا  | 

وقتی دلت گرفته باشد....

 

هزار بار دیگر هم که از شانه ای به شانه ی دیگر بغلتی

این شب صبح نمی شود

وقتی دلت گرفته باشد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1391ساعت 13:55  توسط هلیا  | 

از دل برود هر آن که از دیده برفت...

 

" تو "

جاری هستی

در تک تک لحظات ِ بودنم!!

هِی " تو "

نمی گذارم این قاعده ،

قانونم شود :

" از دل برود هر آنکه از دیده برفت "

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1391ساعت 13:55  توسط هلیا  | 

دلم یک اتفاق میخواهد...

 


دلم یک اتفاق میخواهد!

یک تلفن نا آشنا

با بی میلی تمام جواب دهم!!!

و

صـِـــــــــــدای....
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1391ساعت 13:54  توسط هلیا  | 

دلکَم


میدانَم؛توام مثل من
از بودن هاشان
از عادت دادن هاشان
از نبود همیشگی شان
از تکرار این تابع خسته شده ای
به احترام تن زخم دیده ات؛
معادله را عوض می کنَم
بگذار بیایند و بروند
غصه نخور
عادت را خط زده ام..!





+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1391ساعت 13:54  توسط هلیا  | 

چه بی تفــــــــاوت زندگــــــــی می کنند


آدمــــهــــــــا ...


بی آنــــــــکه بداننـــــــد در گوشـــــــه ای از دنیــــــــــا


تمــــــــام دنیـــــــــای کَســـــــــی شـده انــــــــد ......

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1391ساعت 13:53  توسط هلیا  | 

هزاران" بمان".......

 

یک " برو " بر زبانم آمد

به خاطر تو...

و هزاران هزار " بمان " در دلم ماند

که ماند...

که ماند...

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1391ساعت 13:52  توسط هلیا  | 

همه چیز را ازم بگیر...

 

بی تو هیچ نمی خواهم

نه آسمان

نه زمین

نه باران

نه خیس شدن

نه تازگی

نه طراوت

گرمای دستانت را به من بده

و همه چیز را از من بگیر....

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1391ساعت 13:52  توسط هلیا  | 

حواسم...........

 

و چه با صلابت حکم می دهی

که...

حواست را جمع کن....

و من می مانم

چگونه جمعش کنم

وقتی...

تمامش

پیش توست....

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1391ساعت 13:51  توسط هلیا  | 

نام تو را..........

 

به چه تشبیه کنم نام تو را

به بهار...

یا به آبی زلال دریا...

ساده تر می گویم

" تو "

تمامیت

احساس منی...

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1391ساعت 13:50  توسط هلیا  | 

خواهش

 
میــ بینی؟ هـَوای دِلــ تنگی امــ را ...

نِسبتی عَجیبـــ دارد با زاویه ی نگاهَــم ..

در دَسترسِ چِشمانَــم که باشی هوا خوبـــــ ـــ ـ استـــ ..

دور از دسترس نَــشو که باران می گیـــرد چشمانم

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد 1391ساعت 13:55  توسط هلیا  | 

فقط تو

 
کلافه که باشی...

دلتنگ کسی هستی که "نیست"!

و حوصله کسی را نداری که "هست"...

پس......

با من بمان !

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد 1391ساعت 13:52  توسط هلیا  | 

غیرممکن



همه چیز را یاد گرفته ام

یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم

یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم ..بی صدا کنم

تو نگرانم نشو

همه چیز را یاد گرفته ام

یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی

یاد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو......و به یاد تو

یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن

و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم

تو نگرانم نشو

همه چیز را یاد گرفته ام

یاد گرفته ام که بی تو بخندم

یاد گرفته ام بی تو گریه کنم...و بدون شانه هایت

یاد گرفته ام ...که دیگر عاشق نشوم به غیر تو

یاد گرفته ام که دیگر دل به کسی نبندم

و مهمتر از همه یاد گرفتم که با یادت زنده باشم و زندگی کنم

اما هنوز یک چیز هست ...که یاد نگر فته ام

که چگونه برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم

و نمی خواهم که هیچ وقت یاد بگیرم

تو نگرانم نشو فراموش کردنت" را هیچ وقت یاد نخواهم گرفت...

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد 1391ساعت 13:51  توسط هلیا  | 

آرزوهایم

یادم باشد امشــب
بعضــــی از آرزوهــایم را دم در بگـــذارم
تا رفــتــگر با خــود ببرد


مابـقــی را هـم نـقـــدا با خـود به گــــور می بــرم
مـــــــــــــابــــــــــقـــــــــــی
هـمان آرزوی با تو بـــودن است...
نتــــرس جانـــم!!!
حـتـی آرزوی با تو بودن را هم به کسی نمی دهـــم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد 1391ساعت 13:50  توسط هلیا  | 

 
گاهیـــ دلتـــ حســ بودنــ کسیــ را میخواهـد

کهــ تــو تمامــ زندگیهــ او باشیـــ

حتیــ برایــ یکــ لحظهــ...فقط یکــ لحظــهــ...

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مرداد 1391ساعت 14:33  توسط هلیا  | 

بی حوصلگی هایم را ببـخش...

بدخلقی هایم را
فراموش کـن...

بی اعتنایی هایم را
جدی نگیـر...

در عوض من هم تو رو می بخشم که مسبب همه اینهــایی...



+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مرداد 1391ساعت 14:32  توسط هلیا  | 

گفتے کـﮧ

فتوگرافی های زیبا و منتخب  Www.Pix98.CoM             

ما بـﮧ دَرد هَم نمے خوریم ....!!!

امـا هَرگز نـَفهمیدے
مَـטּ تو را

بَراے دَردهایَم

نمے خواستَم !!!
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مرداد 1391ساعت 14:30  توسط هلیا  | 

مطالب قدیمی‌تر