به یادم باش.به یادت هستم

بــــ ــــگـ ــــو تــــــمـ ـــــامِ تــــو مـــ ــــال مـــن اســتـــــ !!

 
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 17:8  توسط هلیا  | 

خدا

خداوند به سه طريق به دعاها جواب مي دهدآسمونی
آسمونیاو مي گويد آري و آنچه مي خواهي به تو مي دهدآسمونی
آسمونیاو مي گوييد نه و چيز بهتري را به تو مي دهد آسمونی
آسمونیاو مي گويد صبر کن و بهترين را به تو مي دهدآسمونی

آسمونیآسمونی"تجربه دارم"آسمونی

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 17:3  توسط هلیا  | 

lovely

love
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 17:2  توسط هلیا  | 

خودم خودش

 عشق
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 17:1  توسط هلیا  | 

عشق چه رنگی؟

دوست داشتن 
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 17:1  توسط هلیا  | 

دنبا

محبت

دنيا مثل بازيه گل يا پوشه /   با تو گله .... بي تو پوچه

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 17:0  توسط هلیا  | 

عشقهر کس تونست رو خورشيد با يخ بنويسه دوست دارم بدون بيشتر از من دوست داره
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 17:0  توسط هلیا  | 

"عشق به پدر

     مرد دير وقت خسته از كار به خانه برگشت ...دم در پسر 5 ساله اش را ديد كه در انتظار او بود:
 
     - سلام بابا! يک سوال از شما بپرسم؟
     - بله حتما چه سوالي؟
     - بابا !شما براي هر ساعت کار چقدر پول مي گيريد؟
     مرد با ناراحتي پاسخ داد اين به تو ارتباطي ندارد. چرا چنين سوالي مي کني؟

     - فقط مي خواهم بدانم.
     - اگر بايد بداني بسيار خوب مي گويم:۲۰ دلار!
     پسر کوچک در حالي که سرش پائين بود آه کشيد. بعد به مرد نگاه کرد و گفت: مي شود به من ۱۰ دلار قرض بدهيد؟
     مرد عصباني شد و گفت اگر دليلت براي پرسيدن اين سوال فقط اين بود که پولي براي خريدن يک اسباب بازي مزخرف از من بگيري کاملا در اشتباهي.  سريع به اطاقت برگرد و برو فکر کن که چرا اينقدر خودخواه هستي. من هر روز سخت کار مي کنم و براي چنين رفتارهاي کودکانه وقت ندارم .
     پسر کوچک آرام به اطاقش رفت و در را بست .
     مرد نشست و باز هم عصباني تر شد: چطور به خود اجازه مي دهد فقط براي گرفتن پول از من چنين سوالاتي کند؟
     بعد از حدود يک ساعت مرد آرام تر شد و فکر کرد که با پسر کوچکش خيلي تند و خشن رفتار کرده، شايد واقعا چيزي بوده که او براي خريدنش به ۱۰ دلار نياز داشته است. به خصوص اينکه خيلي کم پيش مي آمد که پسرک از پدرش درخواست پول کند.
     مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد .
     -  خوابي پسرم؟
     - نه پدر، بيدارم .
     - من فکر کردم که شايد با تو خشن رفتار کرده ام. امروز کارم سخت و طولاني بود و همه ناراحتي هايم را سر تو خالي کردم. بيا اين ۱۰ دلاري که خواسته بودي .
     پسر کوچولو خنديد و فرياد زد: متشکرم بابا !بعد دستش را زير بالش برد و از آن زير چند اسکناس مچاله شده در آورد .
     مرد وقتي ديد پسر کوچولو خودش هم پول داشته، دوباره عصباني شد و با ناراحتي گفت: با اينکه خودت پول داشتي چرا دوباره درخواست پول کردي؟
پسر کوچولو پاسخ داد :براي اينکه پولم کافي نبود، ولي من حالا ۲۰ دلار دارم .آيا مي توانم يک ساعت  از کار شما بخرم تا فردا زودتر به خانه بياييد؟ من شام خوردن با شما را خيلي دوست دارم...!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 16:58  توسط هلیا  | 

اتومبيل اوباما ( چون واسم خیلی جالب بود دوست داشتم شما هم بدونید)

   ویژگی های اتومبیل رئیس جمهور امریکا:

     دقیقاً پس از آن كه بودجه كمكی برای نجات دادن شركت‌های ماشین سازی آمریكا از ورشكستگی تصویب شد٬ از ماشین جدید رییس جمهور آمریكا پرده برداری شد. این ماشین با دو نام خوانده می‌شود "اوباماموبیل" یا "زشت"

     این ماشین با شیشه‌های ضدگلوله به ضخامت ۳ اینچ، با بدنه ای مانند تانك با ضخامت ۸ اینچ و ضد بمب شیمیایی این قدر‌ها هم زشت نیست.

     در جلوی ماشین دوربین‌های با دید شب تعبیه شده و در عقب تفنگ و گاز اشك آور جاسازی شده است. حتی چندین واحد خون برای اوباما در این ماشین تعبیه گردیده است تا در صورت لزوم از آن استفاده شود.

     باك بنزین با فوم به جای بنزین معمولی پر شده كه قابل اشتعال نباشد. با اینكه لاستیك‌ها ضد گلوله هستند اما رینگ‌ها طوری طراحی شده اند كه حتی در صورت انفجار لاستیك‌ها به جای لاستیك عمل كنند.     

       

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 16:58  توسط هلیا  | 

خدایا......

    خدايا نه مي گريزم مي خواهم نه مي توانم بگريزم
     خدايا مي ترسم از خواسته هايي که مي خواهند حقير شوند
     خدايا دالان هاي خاطره بي پا يانند انتهاي من کجاست؟دالان هاي بي پايان خاطره
     درهايي باز به اطاقي خالي که در ان تمام تابستانها يکجا مي پوسند
     ان جا که گوهرهاي عطش از درون مي سوزند چهره اي که چون يادش مي اورم محو مي شود
     دستي که چون لمس مي کنم تکه تکه مي شود
     مويي که عنکبوتها در اشوب
     بر لبخندهاي ساليان و ساليان گذشته تنيده
     در شکفتگي پيشاني ام جستجو مي کنم
 
     مي جويم بي انکه بيابم
     من يک لحظه را مي جويم
     چهره اي از اذرخش و اظطراب
     که ميان شاخه هاي اسير در شب مي دود
     چهره ي باران در باغ سايه ها
     ابي که با سماجت در کنارم جاريست
     مي جويم بي انکه بدانم به تنهايي مي نويسم
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 16:56  توسط هلیا  | 

و این است حکمت خداوند

گنجشی به خدا گفت : لانه کوچکی داشتم آرامگاه خستگیم

  و سرپناه بی کسیم بود ، طوفان تو آن را از من گرفت

 کجای دنیای تو را گرفته بودم ؟؟؟؟

خدا گفت :ماری در راه لانه ات بود

 تو خواب بودی باد را گفتم لانه ات را واژگون کند

آنگاه تو از کمین مار پر گشودی !!!

چه بسیار بلاها که از تو به واسطه محبتم

 دور کردم و تو ندانسته به دشمنیم برخاستی.........

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 16:3  توسط هلیا  | 

صبر را که به زمانه ديدم روزها گذشتند و رفتند اما، تو آمدی

به خيالم آن لحظه زيبا بودی و دلنشين ـ لبخنده ات را می ديدم ـ چه حرف هايی که نداشتم

چه دلتنگی ها چه شکوه ها و شکايت ها و چه بغض های فروخورده ای در انتظار مرهمْ

 شانه ای...

يادش به خير، پيشترها با خود عهد بسته بودم بغض ها را بگریانم در پيش ديدگانت

دم مزنم. اما، تو که آمدی گفتی اين چه رسمی ست

همه حرف هايت شکوه و گلايه؟ چندی که گذشت. گفتی چرا سکوت...

چه بگويم نازنين؟ من نه آنم که حرف ها و سخن های دلنشين داشت، و نه آن ديگری که...

بگذريم... مگر نمی دانی؟ دير زمانی ست که شادی با کالبدم خدانگهدار گفته ا ست

همچون کيمياگری ديروز را به امروز و امروز را به فردا تبديل می کنم

چه وحشتناک اما آیا می ماند؟... فردا همانند دیروز بود و هست

نه شاید انتظار شور و شادی از من انتظاری بيهوده باشد...

چه بهتر که در اين سر مستی و شادمانی ات تنها باشی مرا چه به پايکوبی و

 قهقهه های مستانه

اما، مهر من اگر روزی دلت هوای غروب کرد و گرفت،

و يا اگر روزگاری دلت را نامردمانی بی رحمانه شکستند به ياد آور به ياد آور مرا

به ياد آور که بازوانم در انتظار به آغوش کشيدنت گشوده مانده اند

زيبای من مرا از خاطر نبر جايی، آن گوشه های ذهنت، مرا دفن کن

نه شاعرانه تر اين است که بگويم مرا به خاک بسپار اما مرا چه به شاعری؟ ! نه!

منی که سخنی جز سکوت ندارم تنها اين را بدان، عزیز ترینم:

" سکوت من پر بود از رازهای نا گفته..."

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت 0:11  توسط هلیا  |